![]() |
![]() |
|
|
یه دله خون که پاره پارست
یه اعصابه خورد خاکه شیر که قدرت لامسشو از دست داده یه فکر مشوش و فراریه یه زبون که قدرت تکلمش فلج شده( نه این که فک کنی بس که حرف حساب شنیده و جوابی نداشته ..نه...بس دری وری شنیده که ارزش جواب نداشته) یه اعتقاد خاک گرفته و پوسیده یه پشت خمیده و شکسته یه اسمونه ابریه تاریک یه هوا پر از سوز ..... چیزایی که برای تنهایی زندگی کردن تو یه جمع شلوغ زیادی سنگینه... |
|
نمی دونم شاید الان یکی از بهترین حالت ها ی زندگی باشه اما هر کوفتی که هست من باید پوست بندازم تا بهش عادت کنم و می دونم که باید بهش عادت کنم.
نمی دونم شاید باید از قبلا عادت میکردم. نه از این حالت خوشم می اد نه تاییدش می کنم اما می گن خیلی امنه!!!حداقل برای یه مدتی...که اونم غنیمته( دیکتش و مطمئن نیستم!)
امروز تو صف ون دو تا مرد داشتن با هم حرف می زدن.بین حرفاشون یکیشون گفت:کسی که تو جوب شنا کنه می تونه تو دریا هم شنا کنه هم بر عکسش نمی شه! اینکه قبلیا جوب بودن یا دریارو نمی دونم..اما بعید می دونم الان دریا باشه... |
|
در حال حاضر تنها چيزي كه مي خوام اينه كه برگردم تهران.در و ديوار اينجا داره منو مي خوره...
گاهي وقتا يه روابطي هست كه مطمئني اون طرفتم تقصيري نداره اما دلت يه جوريه,ترسيده نميدونم شايدم مطمئن نيس؛نمي دونه چي و بگه چي و نگه؛توي اين رابطه اينقدر سوءتفاهم بوده كه حلم شده؛اما هميشه ميگي نكنه اين حرف باعث يه سوئتفاهم ديگه بشه...اينكه حرف دلتو اينقدر اينور اون ور و گاهي سانسور كني خيلي سخته ...اينطوري هيچ وقت راحت نيستي...
شايد زمان ميبره...اما اين راطه به اندازه كافي طولاني شده...شايد بيشتر زمان مي بره...خدا كنه صبر من قد بده!!!
كاش مي تونستم حرفام و راحت بيام بهت بگم...
|
|
فک کنم من حس ششم دارم...چون خیلی اتفاقا برام می افته که یه مدت قبلش داشتم بهش فک می کردم (مثلا از صبح تو فکرشم)و اصلا فک نمی کردم که حالا حالا ها اتفاق بیافه
امروز داشتم فک می کردم که اگه عمه بشم ال می کنم بل می کنم کلی مسخره بازی و ... سر شب برادرم با خانومش کیک به دست اومدن خونمون که اره ما داریم بچه دار می شیم!!!! وقتی گفتن دلم یهویی ریخت همراه با کلی شــــــــــــوک! گفتم بیام اینجا این و ثبت کنم: برادر زاده عزیزم که نمی دونم دختری یا پسری وقتی از وجودت خبر دار شدم خیلی احساس خاصی داشتم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم...و اینکه تو اولین نوه خونه ما هستی...از همین لحظه ورودت و خوش امد میگم...خودمم نمیدونم اینجا چطوریه گاهی خوبه! گاهی بد!...اما باحاله...خوش می گذره
از الان نیشم بازه و خیلی دوست دارم |
|
می دونم ....می دونم که قضاوت کار خیلی بدی و گاهی پشیمونی و شرمندگیش برات می مونه اما گاهی جز یه حالت چیزه دیگه ای نمی تونه باشه...این فکر داره تو رو می خوره که الناز خاک تو سرت...تا کی می خوای کسی باشی که وقتی لازمت داره راجعبت حرف بزنه(درست یا غلط!)وقتی لازمت داره به اسمت بپیچه!تا وقتی لازمت داره تو دوسته صمیمیه ۱۰۰ سالشی؟!!!هــــــــــــــــــــــان؟
بعد وقتی داری از تنهایی و بی کسی میمیری ...گم و گور می شه!!
ای بابا!!
بی ربط نوشت:این خیلی بده که یکی از ارزوهای بزرگ من اینه که یه روز واستم کنار خیابون و هندی برقصم؟
|
|
هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز
|
|
خیلی فیلم قشنگی بود ...خیلی وقت بود فیلمی به این ردیفی نرفته بودم!
امروز فاکتور از بعضی جاهاش خیلی خوب بود.خیلی خوش گذشت...سینما...رستوران...خونه پریسا(بزن و برقص)... دمه عیدی دلمون وا شد کمی....خدایا زیاد کن!! بهاره جونم تولدتم کلی مبارک
|
|
گاهی فکر می کنم مامانم ممکنه از نوادگان بلدالملک باشه!!
|
|
یه جاهایی ادم به یه جمله ای با تمام وجود می رسه!!
*** بشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکنه این دست که نمک نداره! |
|
گاهی اوقات روزگار یه افرادی و سر راهت قرار میده که تو فاز دیگه ای از زندگی و می بینی و کمی سبکش و برای خودت سبک سنگین می کنی!
دیروز من اون سبک و فاز دیدم....نوچ این اونی نبود که می خواستم!!! من نه توی این سبک بزرگ شدم نه اگه حق انتخاب داشتم انتخابش می کردم نه الان که حق انتخاب دارم انتخابش میکنم توی این سبک یعنی اعتماد "کشک".... همه چیز یه جورایی از حالت نرمالش(البته از حالت نرمال با تعریف من)خارجه! یعنی از بی کسی یا کم کسی با هر کسی دوس شدن!!(دوستی که توش اعتماد نیس ِ کسی که اعتماد کنه احمقه!) دوستیت واسه خود ادم مقابلت نیس...حتی گاهی واسه خودتم نیس... میگی واسه تفریحه...اما این دیگه چه جور تفرحیه؟ بازی با احساس خودت .. یا اون؟.. چیزی جز یه تنوع خواهی گیرت نمی اد این جوری قلب و احساساتت مثل یه شیر اب هرز هیچ وقت بسته و محکم نمیشه!! این طوری هیچ وقت احساس امنیت نمی کنی... بدترش اینه که به این وضع عادت کنی ...اینو واسه خودت توجیح کنی...بگی :اره دیگه زندگی اینجوریاس!
پ ن:دیروز با تور یه روزه رفتم لاویج...طبیعتش بی نظیره
|
|
و چنین گفت مادر بزرگ:
"اگه واسه تولدم می خواین هفته دیگه سورپرایزم کنین از الان بگم سر زده نیاین!"
نتیجه نوشت: * یعنی تولدم هفته دیگه ست.(اما مامان بزرگ چطوریه که الان ازت بپرسن کارت ملیت کجاس؟می گی:دخترم من که حواس درس ندارم حتمن یه جایی تو کمد.اما اینو یادت نمی ره!!) ** یعنی قبلش بیاین خونه رو تمیز کنین! *** مگه داری چی کار می کنی که سر زده نیایم
|
|
هیچ چیز نمی تونه به اندازه این که صبح از خواب بلند می شی و میبینی داره برف می آد بهت انرژی بده!
|
|
تولد تولد تولدم مبارک...
نه امسال از خجالت پارسال درومد!!!
هورا...
|
|
۴۰ روزه من خوابیدم از جام تکون نخوردم...ای تنبل ای تنبل...تکون بخور ای تنبل!40 روز سیب نخوردم اما هنوز نمردم!... ای تنبل ای تنبل...
تنبلی در بالاترین حد خودشه!! کلی کار دارم که انجام بدم...اما فقط دارم دور خودم میچرخم و وقتم و هدر می دم ... هر روز که از خواب بلند می شم کلی موضوع تو سرم که بیام آپ کنم...اما شب که می ام خونه ...یا موضوعش یادم نمی اد یا به نظرم مسخره می رسه...یا زورم می آد کامپیوتر و روشن کنم و بیام سرش!
می دونین البته جور هم نمی شه ها ...هر بار که عزمم و جزم (با این ز بود؟)می کنم که از فردا بشینم سر درس و انجام برنامه هام یه اتفاقی می افته...خودم می دونم اینها همه بهانه س اما چی کار کنم دلم به این بهانه ها خوشه دیگه!!
کلی درس دارم که خیلی هم سنگینه...دیگه خدا بخواد آخراشه.
همین طوری نوشت:یعنی واقعا کسی نیس ازت عکس بگیره که با موبایل تو آیینه این کار و میکنی؟!! نمی دونم چطوریه که اکثر پسرایی که شکم ندارن تو گوشیاشون یه عکس لخت که خودشون با موبایل تو ایینه گرفتن دارن!!!
تو رو خدا ببین ملت بچه آخرن چه کارا که نمی کنن ... منم دلم خوشه بچه آخرم...اکثرن خرمالیش به ما رسیده...مثلا توی این وانفسا که خودم و دارم مجبور می کنم که درس بخونم...بچه قبلیه ما یه پایان نامه ۹۰ صفحه ای می ذاره جلوتو میگه :تایپش کن! اخه یکی نیس بگه کم جات رفتم سر کلاسات... که پایان نامه هم من تایپ کنم؟!!...تو رو خدا می بینی؟! یه وقت کمرت رگ به رگ نشه!!
عیب نداره تموم که شد مدرکت و که گرفتی باهات خشکه حساب می کنم |
|
یادم چن سال پیش صب کله سحر پاشدم افتادم رو سر بابای بیچارم که پاشو برو حلیم بگیر...حالا پیله نکن کی پیله کن...بابام نمی رف آخه بنده خدا گیجه خواب بود ... حالا تو راه که داش منو می ذاشت دمه دبیرستان منه پر رو غرم (دیکتش اینه؟)می زدم...دیگه باهات حرف نمیزنم...چرا نرفتی بگیری..دیگه باهات قهرم...تو ۱ بار دیگه از من یه چیزی بخواه...عمرا به حرفت گوش بدم...اخمامم کشیده بودم تو هم رومم کرده بودم سمت پنجره ...هر چی بنده خدا می خواس سر صحبت و باز کنه محلش نمی دادم...تا اینکه یهو دیدم محکم زد رو ترمز... یه مرده با یه سطل جلو ماشین و گرفته بود!!!بابام شیشه رو داد پایین.. آقا سطل داد تو...یه سطل حلیم!!..قسمت کسی و نمی شه ازش گرفت...این جمله ای بود که وقتی آقاهه داش سطل و می داد تو ماشین گف!! هیچ وقت این خاطره یادم نمی ره...هیچ وقت به این واضحی چیزی که واقعن دلم می خواسته از آسمون نیوفتاده تو بغلم!!... نمی دونم این چه سیستمیه که اینقدر مراد شکم زود می رسه!...البته ما شکایتی نداریم...دمشون گرم...خدا رو شکر البته نمی دونم شاید اگه کلن یه چیزی و از تـــــــــــــــــــــــــــــه دلت بخوای زود به دست بیاری!
|
|
هیچ چیز به اندازه این کلمه یه پسر رو نمی تونه جلو دوستاش ارضا (دیکتش این جوریه!؟)کنه!!!
-شما؟!!! می تونم به جرات بگم ۸۰٪ پسرا تو حسرت گفتن این کلمن!!
**دلم می خواد پاشم همه پسرا رو از برق بکشم! بعد اون وقت میگن: چرا همیشه پسرا باید پیش قدم بشن!!؟؟ می تونم بگم دلم برای بعضیاشون واقعن می سوزه!! حاضرن جلو طرف مقابل کند ذهن و بی ادب جلوه کنن ...تا بگن ما خیلی سرمون شلوغه!! اینجو موقع هاس که خیلی ساده میشه بهشون » خندید «
خرج کردن شعور و شخصیت برای بعضیاشون کاری بس عبث و بیهودس...
اما چه جوریه بعضاشونم اینقدر با شعور با شخصیت و جنتلمنن!! و این گاهی هیچ ارتباطی با خانواده یا محل سکونت یا شغل پدر یاموقعیتاشون نداره!!...یعنی اتفاقیه؟!!
منظور نوشت:(اخلاق 80%)مثلا: یه تور میری ... تو داری با دوستت حرف می زنی ... هی می آد خودشو می ندازه توی بحثتون و نظر می ده و ...تو اون و فرداش توی دانشگاه میبینی ... با تعجب می ری جلو می گی : تو این دانشگاه می آی؟!! می گه:شما!!؟ بعد تمام طول تور رفته بود بالا منبر چرا همیشه آقایون باید برای دوستی پیش قدم بشن!؟...یکی نیس بگه آخه آدم نباید در تو کمی شعور و شخصیت ببینه؟!!.. اونم تو که از این سوال من توهم برت داش!! البته بدم نشد چون هنوزه که هنوزه تا توی دانشگاه میبینیمت می زنیم زیر خنده!! |
|
نه من می خوام بدونم! این جمله ای که جدیدن کاربردش برام خیلی زیاد شده...خیلی!
چرا این قدر به من گیر میدین؟...از جونم چی می خواین؟...من خودم خیلی بیشتر از اندازم دارم ولم کنین!... آخه یکی نیس بگه به تو چه؟... خدا رو شکر من مادر پدرم هستن..تو جریانه همه کارامم هستن...شماهاچی میگین این وسط؟ چرا اینقدر منو سین جین می کنین؟!!آخه حالا ای کاش یه کمکی برسونین...فقط دخالت...باز ای کاش یه دخالت سازنده... خواهش میکنم تنهام بذارین
من نمی دونم ای چه روشیه که اکثر اطرافیانه من پیش گرفتن؟ خودشون که یه کاری می کنن خیلی عالیه...اما به من که می رسه می گن:آخ آخ چه کار بدی!! حالا بگم من ۱۰ تا از ۱۰۰ تا کاره اونا تو سنه من کردن و نکردم!!!یا من عمرن کارایی که بچه های اونا انجام دادن و ندادم که واسه من می رن بالا منبر...
نتیجه نوشت: بچه اول ۱ مادر پدر داره بچه آخر صد تا!!...هر چقدرم بری توی کار دایورت و جوابشونو ندی براشون این سوتفاهم پیش می آد که دارن درست می گن!!! تصمیم نوشت:یه بار می خوام صاف نگاه کنم توی چشماشونو بگم چند می گیری بیخیال من بشی؟!! **۱ هفته رفتم سفر ...تمام سفر و برام زهر کرد!!
|
|
چه روز آفتابی و خوبیه...ببینم نکنه امروز تولدمه؟!!!
این جمله ایه که وقتی یه روز خیلی خیلی بد دارم میگم
بعضی روزا اتفاقایی پشته هم می افته که واقعا به قوانین مُرفی ایمان کامل می آرم...توی کمتر از ۴ساعت اتفاقایی برات پیش می آد که به حدی اعصابتو خورد می کنه که توی مدت ۶ ماه می تونسته برات پیش بیاد... یعنی هر موردش انقدر بهت شُک می ده که کمه کم ۱ هفته واسه اروم شدنت زمان می بره و ۲ هفته واسه راست و ریس کردنش(البته برای بعضی ها شون چون خیلی ها شون جبران نمی شن)حتمن براتون پیش اومده... اما اگه نیومده خدا کنه هیچ وقتم اتفاق نیوفته!!! این روزا از صبحش معلومه و تا شب هم طول می کشه... این قدر برات از صبح اتفاقای بد جور می افته که دیگه از عصر به بعد هیچ عکس العملی نسبت به اتفاقایی که می افته نشون نمی دی...تقریبا می شه گفت اعصابت فلج می شه!!!...خب البته این باعث نمی شه که اون اتفاقا قطع بشه!...اتفاقایی از این قبیل: صبح با یه کابوس از خواب می پری...سر کوچه برای تاکسی که همیشه حد اکثر ۵ دقیقه پیدا می شده ۳۰دقیقه وای میستی(حالا چقدر کیفت سنگینه مهم نیس)...خب تاکسی تو سر بالایی یه خیابون جوش می آره می زنه کنار .. با عجله می پری پایین و۱ تاکسیه دیگه می گیری... قرار گذاشته بودی ۱ ساعت زود تر بری دانشگاه که با بچه ها رفع اشکال کنی چون ساعت دوم امتحان میان ترم داری...خب به هر حال پیش می آد که مترو توی هر ایستگاه ۱۰ دقیقه صبر کنه(همین جاست که می بینی گوشیت توی تاکسی که جوش آورده بود از جیبت افتاده) با توجه به مسائل جاری اگه به کلاسه اولتم برسی باید کلات و بندازی هوا...وسط کلاس میرسی استاد با کلی التماس می ذاره بیای سر کلاس بشینی...کلی خوشحال از استرسی که گذروندی وقتی کلاس تموم میشه و میای بیرون... می فهمی که اون میان ترم افتاده ساعت اول و حتی از کلاسی که اول داشتی چند نفر اجازه گرفته بودن و رفته بودن امتحان بدن این اتفاقات همه تا قبل از ۱۰:۴۵ برات می افته!!...با این حال تو از موبایل دوستت داری گوشیت و می گیری که با آقاهه یه جا قرار بذاری و بری دنباله گوشیت!! خب این روز از اولش معلوم نیس؟
بعدا نوشت:اعظم خانم خیلی خیلی ممنون که گفتین:اگه دختر تو این این دوره زمونه دوست پسر نداشته باشه,عادی نیست!!!...این جمله شما مارا از صبح روز تولد تا شب بس است!!! |
|
احساس میکنم که پیداش کردم...یه گنج خیلی گنده که لااقل من یکی قدرشو خیلی خوب میدونم!!
همونی که خیلی خیلی مثله منه...فکراش...کاراش... نمی دونم چرا احساس میکنم خیلی میفهممش ودرکش می کنم! فکر می کنم خودش باشه ...کسی که حرفی که می زنه با اونی که تو دلشه یکیه...واست فیلم بازی نمی کنه...ازت استفاده نمی کنه...بهت دورغ نمیگه...فقط یک گوش نمی خواد...وقتی لازمش داری به دادت می رسه...تا چشمش به یه پسر می افته تو رو یادش نمی ره...یادش نمی ره که تو دوستشی و اون پسره کسیه که داره بازیت می ده و ولت می کنه!!!
این گنج و باد برام نیاورده...پس دعا می کنم که بادم نبرتش.
دوست خوب توی زندگی خیلی خیلی مهمه!
|
|
هورا... ماشین و شستن
|
|
میگن توی عشق یکی از دو طرف عاشقتره... آرزو می کنم اون فرد عاشقتر من نباشم...!
|
|
سلام
توی این مدت که نبودم... خیلی اتفا قا افتاد...خیلی سرم شلوغ بود... الانم خیلی اتفاقی آن شدم...تهران نیستم.... توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد هم خوب و هم بد...که مسلما خوباش خیلی بیشتر بوده
ایول با این کامپیوتری که پیدا کردم شکلکم داره..
توی یک سری جریانات قرار گرفتم که تمام مدت دلمو از خنده گرفته بودم و یک کاغذ چسبونده بودم رو پیشونیم که "مــــــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــه تـــــــــــــــــــــــــــــــــو"....دست از سرم بردارین من اون کسی که شما فک می کنین نیستم!!! تازه این اتفاقات افتاده بود توی امتحانام و پدرم درومده بود بالاخره تنگه واشی رفتم ...خیلی جای باحالیه... خیلی خوش گذشت...تو راهه برگشت پانتومیم بازی کردیم و کلی خندیدیم...
خیلی حال میده توی یک شرایط خاص باباتون مجبوره ماشینشو بده به شما |
|
خورشید صبح برای من در می آد...این روزها بارون واسه من می باره چون می دونه من بوی خاک و دوست دارم...
بهتر بگم...سیستم اینه, به قول سهراب: هر کجا هستم, باشم, آسمان مال من است. پنجره , فکر , هوا , عشق , زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ منکر این نمیشم که می تونه خیلی بهتر از این باشه...اما اینم خیلی خوبه! هیچ چیز بهتر از این نمی تونه باشه که ادم دلش شاد باشه.... با کلی درباریان خوشحال و با صفا و با وفا دور و ورش... حتی اگه گاهی وقتا تو دلش یا با صدای بلندغرغر می کنه! *خیلی حال میده وقتی تصمیمایی که می گیری درست از آب در بیاد..! |
|
خیلی بده که یه موقع هایی نمی دونی چی می خوای؟
کلی واسه به دست آوردنش خدا خدا می کنی... اما وقتی تو 5 قدمیه توٍٍ ... دودل میشی ... ایا این خودشه؟... کارم درسته؟! نمی خوام رویا پردازی کنم... شاید یک صدم از اون چیزایی که من فک می کنم نباشه!!... شاید همش یه سوتفاهم یا توهم باشه... اگه ایجوریه چرا برا هر کی میگم میگه .. چرا بعضی اوقات مجبوری کارایی بکنی نه دوس داری نه به نظرت درسته!!؟ چرا وقتی همه چیز مرتبه داره اون طوری که تو دوست داری پیش میره یهو یه موشی(معلوم نیس از کجا؟)پیدا میشه و گوشه فرش تو رو میخوره و میره رو اعصابت...! نکنه اون موشه قسمته و میخواد یه چیزی به تو بگه ... شاید داره مجبورت می کنه که تکلیفت و با خودت روشن کنی!! بالاخره یه جایی خفتت می کنه ..***اون موقع مجبوری حرف بزنی و پای حرفت وایسی..*** بالاخره کٍی میشه که یه تصمیم درست و قاطع بگیری؟(حتی اگه تصمیمت به نظر بقیه درست نباشه!!) چرا با زندگیت رودر واسی داری؟! *کی میشه این شاید و اگه های زندگیم تموم شه؟!! پ ن: درسته من می خواستم برم سفر و نشد... اما دلم نمی خواد یه سفر اینطوری پیش بیاد... اونم تو این شرایط ...با این آدما...من فک میکردم از دستشون راحت شدم...اما حتی جرات نکردم بپرسم "اونم" تو این سفر هست یا نه؟! |
|
خدایا آرزو می کنم تو این مرحله از تمام فرصت هام تا جایی که می تونم استفاده کنم تا بعد حسرتش و نخورم...
شاید بهتر باشه آدم بیشتر به خودش فکر کنه... جریان,جریانٍ زیست کردن واسه خودمٍ... بسه دیگه زیادی دنبالٍ زندگی دویدن خوب نیس ... یه وقتایی هم باید شستش پهنش کرد تو آفتاب تا بفهمه دنیا دسته کیه؟! پس من اینجا دارم می گم می خوام که به مدت 6 ماه تا جایی که بتونم خوش بگذرونم... البته استارتش تو عید خورد... اما بازم برای شروع قطعی 14فروردین الناز و دوستش میام تهران یکم به کارای اینجام می رسم بعد تنهایی میرم اصفهان ...اونجا پیش یکی از دوستام*... رسما تنها کار مفیدی که تو این مدت می خوام انجام بدم درس خوندنٍ(شایدم کلاس زبان)... پ ن: امیدوارم باز یکی از آسمون نیافته وسط برنامه های من و تٍر بزنه بهشون!!! پ ن*: میشه یه لطفی به من بکنین... یه دعای کوچیک ... خب راستش من تا حالا بدون تصدیق میشستم پشت فرمون اما یه مدت که پدرم می گه تصدیق و بذار سوییچ و بردار... یکی دیگه از برنامه هام همینه...میشه دعا کنین قبول شم ...مرسی ب ن: با تشکر از تمامی دوستان....قبول شدم |
|
امسال با همه خوبیا و بدیش رو به اتمام...اینکه چیا گفت خیلی مهم نیس چون دیگه گذشته...اما اینکه کیا فهمیدن چی گفت خیلی مهمه...
امروز روز خوبی بود ... شکر! این روزا به حدی افتضاحه که قدر روز خوبی مثل امروز و می دونم... بارالهی ... باشد که سال دگر سالی برتر از این سال باشد ... از همه جانب!! برای تمامی دوستان سالی شاد و پــــــر بار را ارزومندیم عید همگی مبارک |
|
کسی که تو شرایطه روحی نرمالی نباشه تصمیماشم, تصمیمای نرمالی نیس...
مگه نه؟... |
|
با یه اعصاب خیلی خورد....با یه دل خیلی پر.....با مغزی خیلی خالی....تو یه کتابخونه خیلی شلوغ.....با یه کتاب جلوت که تو تازه وسطشی و فردا ظهر امتحانشو داری...سعی داری با حواسی خیلی لیز....درس بخونی...
تا غافل میشی لیز می خوره میره جایی که فقط اعصابت و خورد تر می کنه و دلت و پر تر... گوشیت می ره رو ویبره...با یه اخم گوشی و بر میداری میری بیرون تا جواب بدی! پشت خط:سلـام الناز جون زنگیدم تولدت و تبریک بگم ...میدونم فرداست و الانم دیر وقت.. اما می خواستم اولین کسی باشم که تبریک میگم.....! وقتی قطع کردم با نگاهی مات دیوار روبرو رو نگاه کردم....این چی گفت؟فردا تولدمه ؟ من یادم نبود؟ این یعنی این که من خودم و یادم نبود؟!!! یعنی من تولدم و یادم رفته بود...یعنی تولد 20 سالگیم یادم رفته بود! اون شب دیگه دپ شدم!!زنگا و SMS های دوستام هم تاثیری نداشت! سعی کردم به رو خودم نیارم ناراحتم...واسه همین رفتم تریپ خوشحال بازی برای خودم کادو بخرم...
چیزی که غیر قابل تغییر بود این بود که اونروز تولدم بود و مال من بود....حتی اگه آسمون و زمین نخوان!! از راه دانشگاه ایستگاه میرداماد پیاده شدم گفتم برم لباس واسه خودم بخرم زنگیدم ببینم دوستام کجان؟ یکیشون با من بیاد....خب فصل امتحاناس.... همه درگیر بودن... اون شلواری که می خواستم سایز مو نداشت.... اومدم تجریش....اون کوله ای که می خواستم وتموم کرده بود.... TT رنگ دستکشی که می خواستم ونداشت..... جالب بود دیگه هیچی ناراحتم نمی کرد ... هیچ چیز به اندازه ی این که تولد 20 سالگیم یادم رفت ناراحتم نکرد...هیچ وقت اینقدر از دست خودم ناراحت نبودم... با کمال خونسردی رفتم کتابفروشی فردوسی 2 تا کتاب خریدم(خوشبختانه کتابفروشی هیچ وقت نا امیدم نمی کنه :) ) با کلی اعتماد به نفس گفتم واسم کادوش کنن!! حتی رفتم شیرینی فروشی کیک خریدم ... اما شمع شماره 2 نداشت!!!!!یه مدل دیگه شمع گرفتم! گفتم برام با خامه روش بنویسه ...گفت صبر کن بره خامه بیاره خامه مون تموم شده!! وقتی رفتم خونه بعد 2 ساعت دوباره رفتم کتابخونه امتحان فردامو بخونم... پ ن :وقتی برگشتم خونه مامان بابام کلی واسم رقصیدنD:*: پ ن':تولدم دی بود... پ ن":سالی که سال آدم نباشه... روز تولدشم روزش نیس... بعدن نوشت:چرا همه تبریک می گن؟چرا هیچ کس به این فاجعه که من تولدم و یادم رفته بود اشاره نمیکنه؟!:( |
|
ای خدا نمی دونم این چه حکمتیه؟حتی نمیدونم خوب حکمتیه یا نه!؟
این که تو اوج ناامیدی و دپی یه اتفاقی می افته که همه چی زیرو رو می شه و خوب و خوش و پر انرژی و این حرفا! بعد تو اوج این که کلی خوشحالی و برنامه داری که ال می کنم بل می کنم یه چیزی می بینی یا می فهمی یا حالا هر چی که نظرت به کل عوض می شه!! به خودت می گی: نوچ این اون چیزی که من می خوام نبوده و نیس! اما خوب میدونم که هیچ چیز اتفاقی نیست و همه این اتفاقا می خوان یه چیزی به من بگن! شایدم یه درس.. خلاصه این که الان کلی گیجم و نمی دونم باید چی کار کنم!؟ روزه جمعه خیلی خوب بود اما الان باز همه چی تغییر کرده!چون من امروز چند تا جمله شنیدم که نباید می شنیدم و خیلی هم خوشحالم که شنیدم....چون باعث شد کمی محتاط باشم! پ ن:چیزی که عوض شدنی نیس اینه که جمعه خیلی خوب بود و روزی که به شادی و قشنگی بگذره غیر قابل تغییره.همین طور که اگه روزی به بدی بگذره نمی شه تغییرش داد و زمانی بوده که تو از دست دادی!! امیدوارم همه روزهام و بتونم مثل جمعه مثل قبلنا شاد کنم... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
وب گذر فریدون مشیری سهراب سپهری آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|